سلام بر مردی که از دیار تاریکی برخاست

و نورش را هدیه تاریکی ها داد

پیامبرا

تاب سخن گفتن ندارم

دستهایم می لرزد

و دل پرتپشم

در انتظار محمدی است

و پر از خون

از دست جهل ها و بیراهه رفتن ها

از دست سرگردانی انسان به دور انسان

از دست باتلاق هایی که مجبورم هر روز شاهد به دام افتادن برادرانم در آن باشم

از دست سیاه چالهایی که ناخواسته باید هر هنگام صورت کبود خواهرانم را در آن ببینم

چقدر دلم برایت تنگ می شود وقتی مسلمانی سلمان را فراموش می کند

چقدر برایم ناگوار است تماشای مومنی،

 که ناگهان، ایمان و آب و احساس را، همه با هم فراموش می کند

بدنم ذره ذره می شود وقتی در قاب عکسی که از تو می کشند

بجای لبخند، اخم کرده ای

جان به لب می شوم آن هنگام

 که چاپخانه های دین

با افتخار،

 تصویر مونتاژ شده ی تو را منتشر می کنند...

تصویری که در آن همه چیز می بینم

 الا محمد پیامبر خویش را.

پیامبرا

در رویا با یکی از اصحاب امام صادق گفتگویی داشتم

می دانی چه گفت؟

گفت تو در زمان کدام امام زندگی می کنی؟

گفتم امام آخر

گفت نام او چیست؟

گفتم مهدی

گفت خوشا به حالت...

 شنیده ام در زمان او صلح و عدالت همه جا را فرا می گیرد و همه خوشبخت خواهند شد و اثری از سیاهی باقی نخواهد ماند.

و سکوت من...

گفت  تا به حال چند بار به دیدارش رفته ای؟ در کجا زندگی می کند؟...

باید چه می گفتم؟

بگویم امامم ما را لایق دیدار ندانسته و در پس پرده پنهان است؟

بگویم اصلا چهره اش را که ندیده ام هیچ، صدایش را هم نشنیده ام ؟

بگویم اصلا نمیدانم کجاست و من از حال او بی خبرم؟

اما گفتم...

گفتم تا بحال ندیدمش

گفت تو چه میگویی؟ راست می گویی؟

گفتم آری دروغم از برای چه باشد.

 ما امام خود را نمی بینیم...

گفت چگونه می شود امتی امام خود را نبیند؟ ما به دیدار امام خود می رفتیم.

با دیدنش نشاط و با شنیدن گفتارش جان می گرفتیم.

 چراغ تاریکی مان بود و گره گشای کارمان.

دستش را که بر سرمان می کشید آسمان دلمان آبی و آفتابی می شد.

 و آن زمان که بر دستانش بوسه میزدیم طوفان ایمان لکه های دلمان را می زدود و دل زخمی مان را از اقیانوس آرامش لبریز می ساخت.

 و اگر روزی حکومت جور منع مان می کرد تاب نفس کشیدن نداشتیم و هر روز هزار سال بر ما می گذشت...

 

آه از این همه زخم زبان

آه از این همه عطش

 

پیامبرا

تشنگی مان کی سیراب می شود؟

و دستهای به آسمان برافراشته مان تا چه هنگام خالی خواهد ماند؟

پس کی فرزندت را به یاری امت خواهی فرستاد؟

انسان تا چند صباح دیگر باید دست و پا بزند؟

چند جمعه ی دیگر فریاد الامان مان اجابت خواهد شد؟

و این سان وقت آزاد شدن اندیشه ها از تارهای چسبناک جهل

وآشنا کردن انسان خسته، با کهکشان صلح است.

که اسلام همه ی خوبیها را همه یک جا دارد.

اسلامی که دل پری دارد...

خودی و ناخودی فرق نمی کند

مهم خنجرهایی است که بی وقفه بر پیکره اش وارد می شود.

خدایا دیگر بس است.

صدای خستگان را از اعماق گودالهای پر خار و خس درد بشنو

و اجابت کن ما را

مایی که هرچند گناهکار اما

در دلمان در پی تو هستیم

و امید قبولی در آستانت را با خود یدک می کشیم

اللهم عجل فی فرج مولانا

صاحب الزمان...